تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نويسنده : سارا

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ...

ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ

ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ !

ﺩﻟﺶ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ...

ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻫﻢ به ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ

ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ !


تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نويسنده : سارا
کــــاش جایــــی برویــــم …!

تابلویــــی داشـتــــه باشـــــد ..

کــــه رویــــش خـــــدا نـوشتــــه باشـــد :

پــــــایــــــان تمــــــــام دلتنگـــی هــــــا …………!


تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نويسنده : سارا
تــــو زندگــــي خـــيلي از مـــا يــــه
شبــــايي بـــوده
که فقط خـــــدا ميـــدونه


تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نويسنده : سارا
باز هم که رفتی و تنهایی من سر به فلک کشیده است
باز هم که نیستی و اشکهایم سیل مانند مرا به زیر کشیده است
باز هم که سوختی و باز برای شمع شدن پشیمان شده ام
باز هم که یادت امانم را بریده است

 


تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نويسنده : سارا
  

آدم گاهی میخواهد حرف بزند اما نمیداند با چه کسی

پس لال می شود ، خفه می شود

وقتی که هرکه هست نمیفهمدت

و هرکه “میفهمدت” نیست !


تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي
را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي
کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي
از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با
تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب
مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند:
خدايا شکرت.........!!!!!


تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا

خـــــــــدایـــــــــــا دلــــــم كــــــه برایـــــت تنــــــگ می شــــــود 

 

بــــــا آنكـــــــه می دانـــــم همـــــه جــــــــا هستی، 

 

امــــــا بــــــه آسمـــــــان نگـــــــاه می كنم،

 

چــــــرا كــــه آسمـــــــــان ســــــــــــه نشــــــــــــانه از "تــــــــــــو" دارد: 

 

بــــی انتهـــــــــاست.... 

 

بــــــی دریــــــــــــــغ اســــــــت 

 

و چــــــون یـــــك دست مهربـــــــــــان

 

همیشـــــــه بــــــــــالای ســــــر مـــــــاست.


تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا

دعایت می کنم
روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن
فاصله داری
دعایت می کنم
روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم
روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد ، با عشق
دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دعایت می کنم
روزی بفهمی ای مسافر ، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
ترا در لحظه های روشن ِ با او
دعایت می کنم ، ای مهربان همراه
تو هم ، ای خوب من
… گاهی دعایم کن……

 


تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا

مرد من نه با اسب سفید می آید نه با بنز سیاه!

مرد من با دو پای خودش می آید

مرد من نه با حساب پر و نه با شرکتی در فلان جای شهر که با غرور و مردانگی اش می آید

مرد من آنقدرها هم رویایی نیست

یک آدم ساده که می شود از قامتش مغرور شد

که می شود خستگی هایش را فهمید

که چشمانش حرفی جر برای من ندارد

باید زن باشی تا بفهمی حتی یک شاخه گل وقتی از دست مردی می رسد که دستانش جز برای تو نیست

چه عشقی دارد... هزار کادوی گران قیمت پیشکش...

باید زن باشی تا ببینی همان دست ها چیزی ست فراتر از دست محکم. امن است. اطمینان دارد...

مرد من مرد می آید..


تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا
تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | | نويسنده : سارا

چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری ،

" از ســادگی نیست"

شاید دیگه اونقدر واست مــهم نیستن که روشون حساس باشی